Thursday, January 14, 2010

257

دلم یک خانه ی نقلی سفید رنگ بالای یک برج شلوغ و پر جمعیت می خواهد که تویش فقط تخت باشد و کاناپه و تی وی و یک عالم سیگار و زیر سیگاری و بطری مشروب و یک پنجره ی بزرگ ریلی که هیچ پرده ای نداشته باشد و عصر ها بنشینم لبه ی پنجره طوری که اگر یکهو بی هوا زنگ بزنی و هواسم نباشد و هل شوم راحت پرت شوم پایین .بعد از ان بالا هی سیگار بکشم و دودش کنم توی هوا و از خانه صدای ابی بلند شود که تو دیگه بر نمیگردی اخر قصه همینه و من لبخند بزنم که چه رنگ سفید دیوار ها ارامم میکند ها !بعد بلند شوم قهوه بخورم و فیلم ببینم و لم بدهم روی کاناپه ای که باد از پنجره ی باز طبقه ی بالای این برج شلوغ بزند رویش و رویم و خنک شوم و بپیچم به خودم و بلند شوم پنجره را ببندم و وقتی کم کم هوا تاریک شد یک چراغ کم نور را روشن کنم و بعد پشیمان شوم و دوباره خاموشش کنم و باز بشینم لبه ی پنجره و زل بزنم به چراغ های شهری که خیلی خیلی کثیف است و خیالم راحت باشد که حالا من این بالایم و دست هیچ کسی بهم نمیرسد..که خیالم راحت شود و پنجره را ببندم و ارام و تنها توی تاریکی اتاق سفید رنگی که کلی بالای این همه خانه است و سروصدای امبولانس و صدای دزدگیر ها و ناله های ساکت مردم شهر در میان فریاد های ابی گم میشود بروم زیر پتو و چشمانم را ببندم و خیالم راحت باشد که من این بالایم مردم و هر وقت که بخواهم این پنجره ی بزرگ را باز میکنم تا هوا بخورم و ببینمتان که چه قدر پریشان و وحشی می پلکید توی همدیگر و بیشتر مچاله شوم توی تختم.