امسال زمستانش هم زمستان نبود.دلم هوای آن اسمان سرخ قبل از برف را کرده.که تاریک و روشنیش قاطی میشود با هم و نمیدانی دلت را میگیرد یا نه.مهم این است که بروی وسط خیابان و زل بزنی به اسمان.بعد کم کم دانه های سفید برف پایین می ایند ااز یه جایی ان بالا بالاها که هرچه عمیق تر میشوی تویش انگار سرخیش بیشتر به نظرت می اید و تمام دانه های برف گم میشوند توی آن رنگی که امشب هر جارا نگاه میکنم.انگار که سرم را گرفته ام بالا و منتظر برف هستم.که بیایم و ذوق کنم از اینکه اولین قدم های روی برف چمن های مرطوب آنجا را من گذاشته ام.حتی دلم لک زده است برای یک لحظه عاشق بودن که دلم بگیرد و هی هوایت را کند و بیفتم به شک که چه کنم ؟.اما خوب دیگر تمام شد همه چیز.هر چه بیشتر عشقم را خاطراتم را حتی حضور نزدیکت را هم یادم می اید ها بیشتر میفهمم که دیگر مهم نیستی برایم.ترجیح میدم اصلا بهش فکر هم نکنم و یاد اوریم نشود که رفته ای و اینبار ارام و ساکتم و گرچه از درون گاهی دلم میگیرد اما میدانم این عشق نیست و عادت است و این دلم را خیلی بیشتر تنگ می کند برای خودم.برای قلبی که عاشقانه می تپید و غروری که بارها شکسته شد و چه اشک هایی که نریختم من.خیلی می خواستمت ها.این روزها فقط میگویم کاش اینطور نمیشد و شاید اگر این اتفاق ها نمی افتاد هنوزم دلم هر لحظه هوایت را میکرد
که بشنوم صدات را و تو با آن چشم های وحشیت زل بزنی به چشم هایی که خیلی جلوی تو کم می اوردند