Friday, February 19, 2010

263

انگار که روی تراس پر برف طبقه ی بالای یک ساختمان نشسته باشی و گلوله های برف از هر طرف به صورتت پرت شود و تو ارام قهوه ات را جرعه جرعه بالا بدهی و با هر جرعه کل بدنت از گرما شل ود و رهانت تا دقایقی بعدش هنوز مزه ی تلخ قهوره را بدهد این روزها زندگیم تلخی قهوه از دهن و زبان و همه جای کوفتیش راه باز کرده و تلخی زبانش هر لحظه بیشتر دهانم را تلخ میکند و کم کم قفلش میکند و نمگذارد که دیگر چیزی بگویم پس سکوت میکنم و سکوت
این روزها از درون ساکتم...خیلی..خیلی اما نمیدانم چرا شاید عادت کرده ام که طوری حرف میزنم و برخورد میکنم که امکان ندارد کسی بفهمد که این تنی که میبیند شکسته است از درون....شاید راحتم..نمیدانم

این پست در حالی نوشته شد که اصلا جمع کردن تفکران این مغز خسته امکان پذیر نبود..فقط برای سبک شدن نوشتم هر چیزی را که به ذهنم خطور کرد

که سبک شود مغزم از فشار این همه فکر و خیالی که به هیچ جای تو هم نمیرسد......نه من و تو..پسرک من