Sunday, February 7, 2010

262

لحظه ی خیلی بدی بود..میدانی ؟ همین که بوق خورد یکهو یاد شب هایی افتادم که پیدایت نبود و بعد از کلی زنگ زدن و در درسترس نبودن ..گوشیت بوق میخورد و صدای خشن و خسته ات هرچند.. چند دقیقه ی کوتاه و سرد اما از پشت این گوشی لعنتی می امد.باز وقتی امشب گوشیش بوق خورد انگار به کل یادم رفت که این تو نیستی....خوشحال شدم از صدای بوق..اما وقتی صدایش را شنیدم دیدم تو نیستی..خیلی بهویی دیدم که تو نیستی و صدای خشنت تبدیل به گندترین صدای دنیا شد...گلویم را بغض گرفت و نشد حتی که بگویم الوو !عوضی...عوضی...همیشه بی هوا یادم می فاتد که دیگر نیستی و این یاد اوری اتفاقی از همه چیز تلخ تر است