Tuesday, December 29, 2009

251

دردش سخت است این لعنتی که می افتد به جان ادم و ولش نمی کند حالا حالاهاا.حالا باز هی این فرشید امین ضجه بزند که گفته بوده که میرود به خاطره ها و دیگر سراغی از من نمیگیرد.من میدانستم حتی.راست میگوید این بدبخت .. از همان اولش معلوم بود ..این روز ها شادم وهی به خودم میگویم که چه راحت فراموش کردم و راست میگویم کردم.اما تنهایی درد دارد.درد دارد ها.از دندان درد هم بدتر است.اصلا از درد دل قبل از پ ر ی و د هم دردناک تر است.که هی هر لحظه حس کنی نبود یکی را در زندگیت.که هر لحظه برداری این گوشی و یادت بیفتد دیگر نیست.که یادت بیفتد از ش نشانی نداری.که کاش میشد به اتش نشانی زنگ زد تا بیایند و اتش دلم را خاموش کنند.که تنهایی میسوزاند ادم را.که هر لحظه خاطره از ان درخت های خشک.ذره ذره وجودت را بیشتر خورد میکند.که نمیشود بیخیال انجا شد.که هر بار به خودت میگویی دیگر پایت هم توی ان خراب شده نمیگذاری.اما نمی شود.ادم های انجا قرار است تا اخر عمرت یا خودشان باشند یا خاطره هاشان.ادم های انجا ولت نمی کنند.که باز این بگوید گفته بوده و من خر هستم که همان زودتر ها.که کار به ان پنجشنبه نرسد تا چشم هایت و موهایت هی جلوی چشمم رژه نروند بیخیال تو نشدم.و هر روز عاشق تر شدم انگار.که این روز ها.پسرک دیگری از همن جای لعنتی دلم را ببرد.که میدان این از این یکی هم لعنتی تر است و نتوانم کاریش کنم این دلم را.که نمیتوانم به این دلم بفهمانم هوی سرت را انداختی و کجا می روی.میدانی ته این راه از جهنمم بدتر است ؟.تو که میدانی اخرش تنهایی.چرا تمام این بازی هارا شروع میکنی.دوباره تنت میخارد که شب ها ضجه بزنی.که قرص بخوی  و خوابش را ببنی.ادم های انجا همه نفرین شده اند.همه شان  یک روزهایی می ایند توی زندگیت و یک مشت خاطره میگذارند و میروند.که اخرش چی ؟.بگذار نیایند.بگذار حداقل خاطره ات از حضورشان کم باشد.بگذار فقط لبخندش باشد و اخم کوتاهش.نه ان پوست تنی که دیوانه ات کرد.نه موهای ژولیده اش و ان چشم های وحشی که انگار میخواست همانجا کارت را تمام کند.که کاش میکرد همان روزهای اول.کاش نمیشد.کاش این مکان لعنتی را از کره زمین بر می داشتند.چون من وجود اینکه بیخیال انجا و ادم هایش بشوم را ندارم.بیاید یکی که سیم خاردار بکشد دورش و نگذارد من بروم.دیوار هایش با اینکه رنگ ابی هم بهش زدند هم پرند از خاطره برای من.نیمکت های برداشته اش پرند از روزهای که تمام شدند.روزهایی که دیگر واقعا نیستند هاا.روزهایی که مردند دانه دانه ادم هایش در دلم و من چه ساده به مرگشان نگاه کردم و.بعدش نشستم اشک ریختم.که برای ادمی که مرد کاری نمی توان کرد.که باید باور کنم دیگر کاری نمی توان کرد.همه چیز اولش سکوت است.حرف هایی که اولش نیستند و اخرش هم هیچ اند.حرف هایی که با یک مشت نفرت و اشک قاطی شدند انگار.حرف هایی که توشان پر است از بغض هایم.که من دلتنگم لعنتی.میدانستم.نخواستم باور کنم اما.دلم میگیرد این روزها.میخواهم دیگر نباشم.بروم بمیرم با تمام ادم هایی که مردند برایم.با تمام ادم هایی که هر شب روحشان از اتاق تاریکم دل نمی کنند و تا صبح.با چشم های وحشی شان غمگین نگاهم میکنند.که انگار من کشتمشان.تنهایی درد دارد.که انگار می خواهی بکنی قلبت را و بنداری  کنار.بکنی کله ات را تا دیگر نشینی و هی خاطراتش را مرور نکنی برای خودت.مرور نکنی حرف ها و حرکاتش را وقتی که بود.که میخواهی باز بچه شوی تا تنهایت نگذارد هیچ کس.که از تنهایی بترسی و جیغ بزنی.تا تنهایتت نگذارند.که این غرور لعنتی را نداشته باشی که نگذارد بگویی نرو.درد تنهایی از پا در میاورد ادم را.حالا باز بگویید سردرد سخت است.باز تو هی بگو که میدانستی و چنگ بنداز به این دل لامصب.هی یاد اوری کن که رفت.میدانم.میدانم لعنتی.میدانم که دیگر نیست.میفهمی ؟؟باز بیا و خودت را گول بزن که فراموش کردی و.دوباره به اسانی و چه بیشتر دل سپردی.من میدانم تو هم میدانی که تو ادم بشو نیستی.که هنوزم دلت پسرک سیاه خودت را میخواهد.که دست بندازد دور تنت.که تنهایی را دور کند از همه جات.که بیاید و دوای این درد لامصب تنهایی شود.که بزنی زیر همه چیز و مرد نباشی.که گریه کنی و اعتراف.که بگویی میدانی داری له میشوی زیر این عقربه های لعنتی.که زندگی بی معنا شده برایت.که دوست داری بخوابی و دیگر بلند نشوی.که بخوابی.ارام بخوابی.که دلت مرد خودت را میخواهد تا تکیه گاهش شوی.که سر بگذارد روی شانه هایت
تا بدانی مهمی برایش...عشق میورزد بهت انگار ..که بروند بمیرند این اهنگ ها
تنهایی درد دارد
خیلی هم درد دارد

درد دارم این روزها