Saturday, December 26, 2009

250

دوباره عاشورا و دوری من و تو.تنها نگاهی که شاید فقط یکطرفه باشد و منی که انگار اسوده ترم.انگار ارامش بیشتری دارم و شاید فراموشت کردم.دوریت اسان تر شده برایم.صدای نوجه و سردی هوا و طبلت.دیگر حتی نگاهت هم نکردم.پسرک مشکی دیگری دلم را برده عزیزم.اینروزها به این باور میرسم که با علاقه ای که منه ساده به تو داشتم.شاید اگر قدرم را میدانستی و نمیدانم.بهتر میبودی.اینروزها مثل الان نبود.شاید هر کاری  که میگفتی میکردم.مثل تمام وقت هایی که به خواست تو گذشت.اما خوب تو هم ساده بودی و شاید کمی خنگ.نخواستی یا نتوانستی مهم نیست.مهم این است که دیگر مرا نداری عوضیه من.دیگر نگاهم در میان این همه شلوغی دنبال تو نیست.ان کسی که در این تاریکی و سر و صدا با طپش قلب شدیدی دنبال نگاه و لبخندش.میگردم.تو نیستی.سخت است ؟دوست دارم که سخت باشد.دوست دارم این نگاه غمگینت به خاطر از دست دادنه من باشد.دوست دارم بمیری از غصه..از غصه ی نداشتن من.حالا باز هی طبلت را بزن و نبین که چه میخندیم ما در فاصله ی 2 متریت.این یعنی دیگر اصلا برای نگاه سردت پر پر نمیزنم ها...برو بمیر یعنی