یه موقع هایی ادم مجبور است دیگر
خودش که باز نمیشد ..دست هایم هم دیگر زخمی شده بود
گنده بود اما بدجوری پیچ خورد بود
باید میبریدمش یا میبریدیمش تا هر دو راحت میشدویم ..هردو
بعضی گره ها را باید فقط پاره کرد تا جدا شوند و بروند به زندگی خودشان برسند هر کدام
ما هم پیچیده بودیم توی هم دیگر و هر چقدر برای رهایی جان میکندیم گره ی لعنتی سمج تر میشد
حتی تیزی زبانمان هم از پسش بر نمی امد
باید پاره اش می کردم..برای هردومان بهتر بود
میفهمی ؟؟