Tuesday, January 26, 2010

260


 تاحالا فقط انگشت کوچک دست راستم توی دست چپت بود و تو راحت و اسوده و انگار که حواست به این انگشت کوچک نباشد زندگیت را با همه ی ادم های این کشتی لعنتی ادامه میدادی و من تمام بدنم توی اب بود و همیشه ی خدا تغلا میکردم تا سعی کنی و محکمتر بگیریم و بکشیم بالا پیش خودت..هر چه جان کندم نشد و بیزار شدم ازت ... اما امشب که همین انگشت کوچک از دستت غلتید و من رفتم پایین و پایین و سرم سنگین شد و هی اب خوردم و کف کشتی را از زیر این همه اب دیدم فکر میکنم همین که دست سردت دور همین انگشت کوچک بود ها انگار به چیزی بند بود همه وجودم.نه حالا که غرق شدم در چیزی که نمیدانم چیست و دست چپت و سردیش توی خاطرم هک شده است و پاک نمی شود.شاید خودم خواستم که ولم کنی تا نمانم بین زمین و اسمان اما حالا تنهایم...خیلی خیلی تنها.اما ای کاش توهم تنهای میشدی بعد از رفتنم و ول نمیکردی این انگشت و میکشیدیم بالا.محکم بغلم میکردی و نمی گفتی که بالا امدن از کشتی کار تو نیست...غرق شو در تنهاییت و سعی کن که روی پای خودت بایستی و هیچ وقت خدا به هیچ کدام از ادم های این کشتی وابسته نشو...شدم اما لعنتی..