Monday, January 4, 2010

253

این شب های دلگیر ارزو میکنم ای کاش در یکی از همان عصرهای سرد این زمستان که تنها نشسته ام روی آن میز شطرنج خیس یکهو یک ماشین بزند به تویی که وسط خیبابان راه میروی و در برود.و تو خونی و خسته در حالی که صدای شکستن اسخوان هایت را هم شنیده ام افتاده باشی کف اسفالت.دوست دارم در این لحظه بیایم سمتت و خیره نگاهت کنم.ارام دست کنم توی موهای نرمت و زل بزنم به چشم های وحشی که دیگر ارام شدند.که ارام شوم از اینکه توی بغل من هستی و دیگر هیچ کس نمی تواند تو را از من بدزدد.که این که در اغوش خودم ارام و خونی و عرق کرده بمانی تا ابد.و دیگر هیچ کس به تنت و حتی موها و لباس های تیره ات دست هم نزد
که باوفا و عاشق بمانی برایم.که حاضرم خودت را عشقم را به تو و نابود شدندت را ببینم در اغوشم.اما نبینم روزی را که کسی غیر از من نواشت کند و تو دوستش بداری و دست کنی توی موهایش.سخت است که بی من و با کسی غیر از من باشی و عاشق تا بی من باشی و تنها و سرد زیر خروار ها خاک.
سخت است تحملش پسرک عصبانی و وحشی من