ارزوی این شب های من در میان بهت و بغض و گریه های یهوییم این است.که رفتگر نیمه شب کوچه با جاروی چوبی در حالی که برگ های زرد این پاییز کوفتی را جمع میکند و میبرد.خاطره های لعنتی من را هم با همان صدای خش خش جمع کند و برورد.شاید راحت تر بخوابم وقتی صدای کشیده شدن جارویش کف اسفالت.هر لحظه دور و دورتر شود