با نفرت نگاهش میکنم
موهای بلوندی دارد
با ارامش وصف ناپذیری انگار که چیزی را که مال من بوده تصاحب کرده باشد
به اطراف نگاه میکند و اهسته قدم بر میدارد
با نفرت نگاهش میکنم
با ان پاهای دراز و لاغر کوچه را پشت سر میگذارد
با نفرت به سرتاپای خودم نگاهی کوتاه می اندازم و انگار که چیزی را ازم ربوده باشند
میدان جنگ را ترک میکنم