این سوز و سرمای لعنتی پاییز و مسیری که ازش رد میشم
اینروزا دلم خیلی میگیره
از سر کوچکتون که رد میشم تمام اون روزای دی و یادم میاد که با هر هر و کرکر و لیز خوردنای شما دوتا و بوتای من که لیز نبود و حرصتونو در می اورد گذشت
یه جسی بهم میگه دوست دارم ببینمت.بعد این همه وقت خیلی سخته...شاید حتی دیگه بهم فکر نکنی...دیگه اون لباس مشکی و نپوشی تو کرج..دیگه فریدون گوش ندی...دیگه اون عقرب لعنتی و نندازی..به اون ورقه ی کاهی و سوخته دیگه نگاه نکنی..دیگه به عدد 9 که رسیدی ماتم نگیری..تو اتوبوس دنبال پسرایی که نوک انگشتاشون زخمه نیفتی.
دلم میگیره از این افتاب و سوز شبای پاییز اون پارک لعنتی با اون درختاش که یاد اولین بار لمس دستای سردت بیفتم و اون نگاه ترسناکت ...یاد سیگاری که کشیدم و راه رفتنم زیر بارون وقتی هیچ کدومتونو نداشتم...دلم میگیره از این پاییز کوفتی..