من داغونم عوضی
نمیشد قرارای مسخرتو سر راهه من نزاری
که هر روز وقتی میخوام از خونه در بیام
اون چشای سیاه و لبات جلوی چشم نیاد و
سرمو برنرگدونم و اشک تو چشام جمع شه
که یکی بگه چی شده؟
منم با بغض بگم یاد خاطره های تلخم افتادم
اونم با اعتماد به نفس بگه یه روزی بزرگ میشی و به این احساسی بچگونت میخندی
که منم بغضم بترکه وصدام تو گلوم خفه شه
که عوضی
این احساساته کودکانه
من
رو
به
گا
داد