Friday, January 16, 2009

192


من داغونم عوضی

نمیشد قرارای مسخرتو سر راهه من نزاری

که هر روز وقتی میخوام از خونه در بیام

اون چشای سیاه و لبات جلوی چشم نیاد و

سرمو برنرگدونم و اشک تو چشام جمع شه

که یکی بگه چی شده؟

منم با بغض بگم یاد خاطره های تلخم افتادم

اونم با اعتماد به نفس بگه یه روزی بزرگ میشی و به این احساسی بچگونت میخندی

که منم بغضم بترکه وصدام تو گلوم خفه شه

که عوضی

این احساساته کودکانه

من

رو

به

گا

داد